تبليغاتX
مصطفی نامه

چهارشنبه 1 مهر1388

کسی که دنبال خدا می گشت

شنیده‌ بود كه‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمری‌ دیده‌ بود كه‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد می‌كشد.


پس‌ هر شب‌ از پله‌های‌ آسمان‌ بالا می‌رفت،



ابرها را كنار می‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را می‌تكاند.


ماه‌ را بو می‌كرد و ستاره‌ها را زیر و رو.


او می‌گفت: خدا حتماً‌ یك‌ جایی‌ همین‌ جاهاست.


و دنبال‌ تخت‌ بزرگی‌ می‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ كه‌ كسی‌ بر آن‌ تكیه‌ زده‌ باشد.


او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختی‌ بود و نه‌ كسی.


نه‌ رد پایی‌ روی‌ ماه‌ بود و نه‌ نشانه‌ای‌ لای‌ ستاره‌ها.




از آسمان‌ دست‌ كشید، از جست‌وجوی‌ آن‌ آبی‌ بزرگ‌ هم.


آن‌ وقت‌ نگاهش‌ به‌ زمین‌ زیر پایش‌ افتاد.


زمین‌ پهناور بود و عمیق. پس‌ جا داشت‌ كه‌ خدا را در خود پنهان‌ كند.


زمین‌ را كند، ذره‌ذره‌ و لایه‌لایه‌ و هر روز فروتر رفت‌ و فروتر.


خاك‌ سرد بود و تاریك‌ و نهایت‌ آن‌ جز یك‌ سیاهی‌ بزرگ‌ چیز دیگری‌ نبود.


نه‌ پایین‌ و نه‌ بالا، نه‌ زمین‌ و نه‌ آسمان.. خدا را پیدا نكرد.


اما هنوز كوه‌ها مانده‌ بود. دریاها و دشت‌ها هم.


پس‌ گشت‌ و گشت‌ و گشت.


پشت‌ كوه‌ها و قعر دریا را، وجب‌ به‌ وجب‌ دشت‌ را.


زیر تك‌تك‌ همه‌ ریگ‌ها را.


لای‌ همه‌ قلوه‌ سنگ‌ها و قطره‌قطره‌ آب‌ها را.


اما خبری‌ نبود، از خدا خبری‌ نبود.


ناامید شد از هر چه‌ گشتن‌ بود و هر چه‌ جست‌وجو.


آن‌ وقت‌ نسیمی‌ وزیدن‌ گرفت.


شاید نسیم‌ فرشته‌ بود كه‌ می‌گفت‌ خسته‌ نباش‌ كه‌ خستگی‌ مرگ‌ است.


هنوز مانده‌ است، وسیع‌ترین‌ و زیباترین‌ و عجیب‌ترین‌ سرزمین‌ هنوز مانده‌ است.


سرزمین‌ گمشده‌ای‌ كه‌ نشانی‌اش‌ روی‌ هیچ‌ نقشه‌ای‌ نیست.


نسیم‌ دور او گشت‌ و گفت: اینجا مانده‌ است، اینجا كه‌ نامش‌ تویی.


و تازه‌ او خودش‌ را دید، سرزمین‌ گمشده‌ را دید.


نسیم‌ دریچه‌ كوچكی‌ را گشود، راه‌ ورود تنها همین‌ بود.


و او پا بر دلش‌ گذاشت‌ و وارد شد.


خدا آنجا بود.


بر عرش‌ تكیه‌ زده‌ بود و او تازه‌ دانست‌ عرشی‌ كه‌ در پی‌ اش‌ بود.


همین‌جاست.


سال‌ها بعد وقتی‌ كه‌ او به‌ چشم‌های‌ خود برگشت.


خدا همه‌ جا بود؛ هم‌ در آسمان‌ و هم‌ در زمین.


هم‌ زیر ریگ‌های‌ دشت‌ و هم‌ پشت‌ قلوه‌سنگ‌های‌ كوه،


هم‌ لای‌ ستاره‌ها و هم‌ روی‌ ماه.


نوشته شده توسط مصطفی مبشر در 0:0 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 31 شهریور1388

مادری که یک چشم داشت

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
 
My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می‌پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed. How could she do this to me?
خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره
I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی‌میری ؟
My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....
I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی...
I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
Then one day, my mother came to visit me.
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا، اونم بی‌خبر
I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"
سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد: " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
So I lied to my wife that I was going on a business trip.
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی كنجكاوی .
My neighbors said that she is died.
همسایه ها گفتن كه اون مرده
I did not shed a single tear.
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
But I may not be able to even get out of bed to see you.
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم
I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی
As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان یك مادر نمی‌تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
So I gave you mine.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو

نوشته شده توسط مصطفی مبشر در 23:59 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 31 شهریور1388

اخرین روش برای مبارزه با نفس اماره

شب هنگام محمد باقر -طلبه جوان-در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سكوت كند و هیچ نگوید.
دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان  نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی!
محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد...

شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ...
علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند. 

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود .

نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند . قران کریم می فرماید: نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند (سوره یوسف آیه 53) انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه میبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند.

 

نوشته شده توسط مصطفی مبشر در 23:58 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 31 شهریور1388

رساله ای که نوشتم

رساله‏اي كه نوشتم ز اشك ناز فروشم

نه شد كه بر تو فرستم ، نه شد كه باز بپوشم




گناه و درد به يك سو ، غم فراق به يك سو

تمام عمر، دو بار گران نشسته به دوشم



گلايه هست و ليكن ، نمانده حال گلايه

تو درسئوال بكوش و مبين، چنين‏كه‏خموشم



ز پاي گرچه بيفتم ، وصال تو ندهد دست

ولي چه چاره كه بايد ، تمام عمر بكوشم



اگر چه بي كس و كارم ، اگر چه هيچ ندارم

به عالمي، سر مويي ، ز زلف تو نفروشم



قسم به ديده جوشان ، قسم به خانه بدوشان

كه تا نيامدنت جز ، به خُمّ اشك نجوشم



به حال بي كسي من ، كسي نكرد عنايت

ثمر نداد فغانم ، اثر نكرد خروشم



دل گرفته علاجي به غير گريه ندارد

من آن علاج به دستم ، من آن پياله به دوشم



چگونه هست ميسّر ، كه راني از در لطف ات؟

مرا كه قيد تو بر گردن است و حلقه به گوشم
نوشته شده توسط مصطفی مبشر در 23:58 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 4 شهریور1388

سقراط و راز موفقیت

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست. سقراط به او گفت،

"فردا به کنار نهر آب بیا تا راز  موفّقیت را به تو بگویم."

صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت..


سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به لبهء رود رسیدند

 و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید.


ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط

آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست

 خود را خلاصی بخشد.


همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه

 فرو فرستاد. سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟"

گفت، "هوا."


سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش

 خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد

نوشته شده توسط مصطفی مبشر در 9:54 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 4 شهریور1388

ماجرای دکتر و سه مریض

یه روز صبح یه مریض به دكتر جراح مراجعه میكنه و از كمر درد شدید شكایت میكنه .

دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه : خب، بگو ببینم واسه چی كمر درد گرفتی؟

مریض پاسخ میده: «من برای یك كلوپ شبانه كار میكنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم

و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد اتاق شدم،

فهمیدم كه یكی با همسرم بوده!! دربالكن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالكن،

ولی كسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه كردم،

یه مرد را دیدم كه میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید.

من یخچال را كه روی بالكن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!!

دلیل كمر دردم هم همین بلند كردن یخچاله.

مریض بعدی دكتر بهش میگه :، به نظر میرسید كه تصادف بدی با یك ماشین داشته.

مریض قبلیِ من بد حال به نظر میرسید، ولی مثل اینكه حال شما خیلی بدتره!

بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟» مریض پاسخ میده:

«باید بدونید كه من تا حالا بیكار بودم و امروز اولین روز كار جدیدم بود.

ولی من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و برای همین هم نزدیك بود دیر كنم.

من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را میپوشیدم،شما باور نمیكنید؛

ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!

وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه كه حالش از دو مریض قبلی وخیمتره.

دكتره در حالی كه شوكه شده بوده دوباره میپرسه «از كدوم جهنمی فرار كردی؟!»

خب، راستش توی یه یخچال بودم كه یهو یه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد پایین

نوشته شده توسط مصطفی مبشر در 9:53 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 4 شهریور1388

بهترین راه آموزش گفتن نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 ما بارها و بارها در موقعیت‌هایی قرار گرفته‌ایم كه گفتن كلمه «نه» برایمان دشوار بوده است. برای مثال شما برای تعطیلات نوروز با گروهی از دوستانتان یك سفر زیارتی سیاحتی، ترتیب داده‌اید و والدین شما در نامه‌ای ابراز می‌دارند كه چه قدر از حضور شما در خانه برای عید نوروز خوشحال خواهند شد. رئیس شما،انجام كارهای بیشتری را در یك مقطع زمانی طلب می‌كند، حال آنكه شما برای آن ساعت برنامه‌ای ازقبل تعیین كرده‌اید. استاد از شما می‌خواهد كه اگر می‌توانید روی یك طرح تحقیقی كه خودش روی آن كاركرده است ،به او كمك كنید. شما یك لباس پشمی خریده‌اید و دوست شما می‌خواهد در صورت امكان آن را قرض كند.

 

شخصی، ‌شما را برای ناهار به منزلش دعوت می‌كند، حال آنكه شما مایل به رفت وآمد با او نیستید. اگر شما از آن دسته افرادی هستید كه به دفعات در مقابل چنین درخواست‌هایی، تسلیم شده و با آنها موافقت می‌كنید و دائما از این بابت احساس ناخوشایندی دارید، ممكن است بخواهید بدانید كه چرا شما هنگامی كه «نه »گفتن را ترجیح می‌دهید «بله » می‌گویید.

 

شما ممكن است نگران از دست دادن ارتباطات مؤثر یا نگران وار دآمدن آسیبی به روابط باشید. بنابراین، ارتباطات خود رامانند شی شكننده تلقی می‌كنید كه البته به اطاعت‌های دائمی شما وابسته می‌باشد. شما همانند بسیاری از افراد چه بسا از نه گفتن احساس گناه می‌كنید، چون شما آموخته اید برای اجتناب از آسیب وارد كردن به احساسات دیگران، خواسته‌های خود دست بكشید. بنابراین احساس مسئولیت شما در قبال احساسات شخصی دیگران به حق جلوه می‌كند، گویی شادی آنها در گرو موافقت شماست. بدین ترتیب ممكن است شما احساس كنید با نفی آنها به دلیل خودخواهی و خودمداری انسان بدی هستید زیرا به شما یاد گرفته‌اید كه باید فداكار باشید و خود را نادیده انگارید.

 

بنابراین، شما بیش از خودتان دلواپس و متوجه دیگران هستید و وقتی از شما تقاضائی می‌شود ممكن است احساس كنید مورد لطف وموهبت قرار گرفته‌اید. این امر سبب می‌شود تا احساس مهم بودن كنید ونگران آن باشید كه در صورت مخالفت هرگز دوباره چنین تقاضایی از شما نشود. اینها، نمونه‌هایی از احساسات دست و پا گیر هستند كه می‌توانند در آزادی عمل شما مداخله كنند.

 

چه راه‌هایی، گفتن كلمه « نه » را آسانتر می‌سازد؟

 

اولین كاری كه باید انجام داد، تشخیص احساسات دست و پاگیر یا باورهایی است كه در سر شما وجود دارند. برای مثال اگر دوستتان می‌خواهد اتومبیل شما را برای رفتن به سفر قرض كند، با گفتن كلمه نه، چه نتایج منفی را پیش بینی می‌كنید؟ آیا می‌ترسید به كارفرمای خود پاسخ منفی بدهید، آیا از بركنارشدن از كارتان در هراسید؟ اگر به استاد خود پاسخ منفی بدهید، آیا انتظار دارید نمره پایین را در آن درس كسب كنید؟

 

پس شما در ابتدا انتظار فاجعه آمیزی از«نه گفتن» تشخیص داده‌اید و در گام بعدی آن انتظارات را با واقع نگری بیشتری بیان می‌كنید. برای مثال ممكن است به خودتان بگوئید اگر پاسخ منفی بدهم چه بسا دوستم از این كه اتومبیل را به او قرض ندادم از من ناراحت بشود، ولی دوست شما به خاطر این گونه مسایل ناراحت نیست او احتمالا به خاطر آن كه كلمه «نه» را به صراحت به كار برده‌اید، احترام بیشتری برایتان قائل خواهد شد.

 

ممكن است كارفرمای شما از این كه حاضر به اضافه كار نشدم خوشحال نباشد؛‌ اما وقتی در آن روز، اضافه‌كاری برای من مایه دردسر بود، امتناع امری موجه بوده است. وقتی با كاری كه مایل به انجامش نیستید، موافقت می‌كنید، احتمالا از خودتان ناراحت می‌شوید. همچنین ممكن است از دیگری برنجد و یا از او خشمگین شوید در این گونه موارد كلمه « نه »به صورت غیركلامی ،سكوت، فكر كردن راجع به مسائل دیگر به هنگام حضور در جمع، ظاهر می‌گردد. خود را نادیده انگاشتن سبب تحمیل رفتارهای ناخواسته‌ای است كه دیگران از ما می‌خواهند و این امر سبب می‌شود آنها نسبت به ابراز درخواست‌های غیر منطقی خود تشویق شوند. پس از آنكه باورها و اعتقادات خود را به شیو‌های منطقی‌تر مرتب كردید، برای گفتن كلمه « نه » آمادگی پیدا می‌كنید و از این امر احساس خوبی به شما دست می‌دهد.

 

قدم بعدی، گفتن كلمه « نه »، به شیو‌های مستقیم به طرف مقابل است، به گونه‌ای كه قاطعیت در صدا و رفتار شما موج بزند. مطمئن شوید پیام‌های غیر كلامی هم سنگ كلمات هستند. آیا ارتباط چشمی برقرار می‌كنید؟ آیا لحن كلام شما خالی از پوزش و عذر خواهی است؟

 

بخاطر آنكه از سنین كودكی اجتماع شما را به تسلیم شدن و مطیع بودن وادار كرده است، گفتن كلمه « نه »در دفعات نخست، بدون شرم كار بسیار دشوار خواهد بود. برای آسانتر ساختن این مرحله، در موقعیت‌هایی كه خطر پایین دارند، گفتن پاسخ‌های منفی را آغاز كنید. به خصوص زمانی كه، كاملا مطمئن هستید كه حق گفتن كلمه « نه » را دارید. با این تمرین اطمینان به خود را بنا خواهید كرد و نیز توانایی گفتن كلمه نه را در موقعیت‌های مشكل‌تر بدست خواهید آورد. و بالاخره در مواقعی كه از درون به خود مطمئن نیستید این تمرین سبب بروز اطمینان می‌شود.

 

به طور معمول، گفتن نه به برخی افراد آسانتر از دیگران است احتمالا این افراد برای شما، ‌دوستان نزدیك، ‌غریبه‌ها و خانواده هستند. وقوع یك موقعیت را پیش بینی كنید و تمرین كنید كه در آن موقعیت چه خواهید گفت. گفتن كلمه نه را به طریقی مستقیم و صریح تمرین نمایید. نسبت به كلیه رفتارهای خود و لحن كلامتان به هنگام گفتن جمله منفی آگاه باشید. در موقعیت‌های مشكل‌تری كه نسبت به ماهیت و چگونگی پاسخ خود مطمئن نیستید، با گفتن این جمله به دیگران: «می‌توانم درباره‌اش فكر كنم»مقداری زمان در اختیار خود بگیرید. سپس احساسات خود را بررسی كنید چه عقاید و انتظارات نامعقولی شما را به گفتن «نه » ‌وا می‌دارد. وقتی كلمه «نه » را بكار بردید و طرف مقابل همچنان برخواسته‌اش اصرار ورزید و اولین كلمه نه شما را نشنیده گرفت. شما باید بر مخالفت خود پافشاری كنید. آیا از آن دسته افرادی هستید كه به آسانی تسلیم می‌شوید؟ یا آمادگی عصبانی شدن را دارند؟ شما احتمالا باید توجه آنها را بطور مؤثری جلب كنید و به آنها بگویید، اما من مخالفت كرده‌ام و واقعا منظورم مخالفت است.

 

به رغم اینگونه پیام‌ها چون بسیاری ازما با سازگاری و انعطا ف‌پذیری بزرگ شده‌ایم، ‌به خاطر دیگران از خواسته‌های خود می‌گذریم. تشخیص این نكته مهم است كه در این جا رفتار خود خواهانه سالم وجود دارد. شما حق دارید كه «نه » را به كار ببرید و از این كار احساس خوبی داشته باشید. هر قدر به احساس شخصی و خواسته‌های خود توجه كنید. از گفتن « بله »‌به دیگران احساس رضایت‌مندی بیشتری خواهید كرد.

 

نوشته شده توسط مصطفی مبشر در 9:51 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 5 مرداد1388

چگونه طنز نوشته شویم

1- نگران سوژه نباشید. چیزی كه زیاد پیدا می شود سوژه است. جامعه ای كه بین سنتی بودن و مدرن شدن گیر كرده، تمام اشخاص، مكان ها، رفتار ها، روابط و اتفاق هایش خنده داره. فقط كافی است بتوانید آن ها را بنویسید. البته یك اشكال وجود  دارد: خنداندن آدم های چنین جامعه ای به شدت سخت است، تمام لطیفه ها و نوشته های طنز آمیز برای این ها خاطره است.

 

2- می توانید برای ساختن شعر طنز دو مصراع بی ربط را در یك بیت جا دهید، همین بی ربطی باعث خنده می شود، بسیاری از طنز پردازان معروف معاصر از این تكنیك در شعرهایشان استفاده كرده اند، كه به آن تكنیك «نامربوط گویی» یا «این دو مصرع با چسب دو قلو هم به هم نمی چسبند لطفاً تلاش نكنید» می گویند.

 

3- به هیچ كس رحم نكنید، برای خنداندن دیگران همه را مسخره كنید. از آدم های غریبه شروع كنید تا به دوستان نزدیكتان برسید. اگر جواب نداد، اقوام درجه یك و دو را امتحان كنید. اگر باز هم كسی نخندید، خودتان را سوژه كنید. مطمئناً جواب می دهد، اگر جواب نداد، شما آدم بی مزه ای هستید. البته نگران نباشید، طنز پرداز بی مزه هم زیاد داریم كه آثارشان را گاهی طنز سیاه یا گروتسك می نامند و گاهی آثار خود را بالاتر از فهم مخاطب تصور می كنند.

 

4- مخاطبان را تهدید كنید كه اگر نخندند، دیگر طنز نخواهید نوشت، مطمئناً آن ها نخواهند خندید. راه درست تر آن است كه بگویید: «اگر نخندید به طنز نویسی ادامه خواهم داد.» آن وقت ببینید چگونه از خنده زمین را گاز می گیرند. درست حدس زدید در این دنیا همه چیز برعكس است.....(البته این مورد در رابطه با من سقط نمیکنه.

 

5- یك گروه حرفه ای خنده كن تشكیل دهید، تا وقتی در شب های شعر طنز، آثارتان را می خوانید، از خنده روده بر شوند و با خنده های خود سالن را منفجر كنند. به بعضی از آن ها بگویید صندلی ها را از خنده گاز بگیرند و از برخی بخواهید از خنده غش كنند، این طوری می توانید ادعا كنید كه كار شما گرفته است.

 

6- اگر می خواهید طنز پرداز محبوب زیر 18 سال شوید، در یكی از مجلات «چهل كلاغ» یا «شیر تو شیر جوان» به نوشتن متن های بی نمك و توهین آمیز در مورد شخصیت های معروف سیاسی و اجتماعی بپردازید. با این كار هم زنگ خور تلفنتان بالا می رود و هم به زودی به یك چهره محبوب زیر 18 ساله ها تبدیل می شوید. در نوشته هایتان حتماً به نیكبخت و گلزار و دیگر شخصیت های محبوب زیر 18 سال بپردازید و از اصطلاحات «خفن»، «نسل سومی»، «جواتی»، «آی كیو» و ... استفاده كنید. می تونید برای شهرت بیشتر اسم خودتان را عوض كنید(یه چی تو مایه های نریمان.

 

7- از رو نروید در صورت نداشتن استعداد هم به كار خود ادامه دهید یا در جوانی طنز پرداز می شوید یا در میانسالی مدیر اداره تولید و نشر خنده می شوید یا در پیری به عنوان استاد و پیشكسوت مورد تقدیر قرار می گیرید كه در هر صورت شما به عنوان یك طنز پرداز شناخته می شوید

نوشته شده توسط مصطفی مبشر در 10:28 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 5 مرداد1388

مادر عاشقترین موجود

پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم.

آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.

به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.

او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد...

 

آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.

با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.

 

ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گويي همسر رئيس جمهور بود.

پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسيده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.

هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدر حرف زديم که سينما را از دست داديم.

وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم .

وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟

من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.

 

چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم. کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.

 

يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:

نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم...

 

در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوييم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

نوشته شده توسط مصطفی مبشر در 10:26 |  لینک ثابت   • 

شنبه 3 مرداد1388

تست خودشناسی

اگر مایلید اطلاعات بیشتری در مورد شخصیت خودتان و خصوصیاتی که باعث میشوند دیگران، شما را بیشتر دوست داشته باشند، پیدا کنید، به تست زیر با کمال صداقت پاسخ دهید.
۱- فرض کنید شما مشخصه ی صورت کسی میباشید، کدام قسمت از صورت او هستید؟
الف - چین وچروک ب - لکه ج - خال زیبایی د - ککومک ت - لبخند
۲- دوست دارید چه نوع پرندهای باشید؟
الف - شباهنگ ب - جغد ج - عقاب د - فلامینگو ت - پنگوئن
۳- کدامیک از آلات موسیقی را دوست دارید؟
الف - پیانو ب - ویلون ج - سازدهنی د - گیتار ت - دف
۴- کدامیک از برنامه های تلویزیونی برای شما جالبتر است؟
الف – اخبار و برنامههای مستند ب - فیلمهای درام و زندگینامه ج - هیجانی و پلیسی د – عشقی و ماجرایی ت – کمدی و کارتون
۵- کدامیک از بازیهای شهربازی را بیشتر دوست دارید؟
الف - هیچکدام ب - قطار یا قایق ج - نمایش و اجرای کمدی د – چرخوفلک و وسایلی که سریع میچرخند ت - ترنهای هوایی سریعالسیر
۶- آیا شما به اشتباهات خوتان میخندید؟
الف - هرگز ب - بهندرت ج - برخی مواقع د - بهطور معمول ت – همیشه
۷- اگر دوست شما سربه سرتان گذاشت، چه عکس العملی نشان میدهید؟
الف - عصبانی میشوید ب - ناراحت میشوید ج – برایتان جالب است د – تلافی میکنید ت - چندین برابر تلافی میکنید
۸- اولین چیزی که صبح موقع بیدارشدن به فکرتان خطور میکند، چیست؟
الف – کار و یا تحصیل ب – مشکلات زندگی ج - صبحانه د - روزی که در پیش دارید ت – کاری که تا شب انجام خواهید داد
۹- در زندگیتان چه شعاری دارید؟
الف - وقت طلاست ب - سحرخیز باش تا کامروا باشی ج – آنچه برای خود میپسندی، برای دیگران هم بپسند د – زندگی کن و به دیگران هم اجازه ی زندگی کردن بده ت - بیخیال باش ” هرچه بادا باد “
۱۰- آیا به همهی حیوانات علاقه مندید؟
الف - هرگز ب – تعداد کمی از حیوانات ج - برخی از حیوانات د - بیشتر حیوانات ت - تمام حیوانات
۱۱- شما لبخند میزنید؟
الف - هرگز ب - بهندرت ج - گاهیوقتها د - اغلب ت – آنقدر زیاد که برخی فکر میکنند دیوانه هستم
۱۲- نظر دیگران راجعبه شما اغلب کدام مورد است؟
الف - بیرحم ب - سرد و بیاحساس ج – زیبا د - دوستداشتنی ت - خوشگذران
۱۳- شما احساس عشق و قدردانی خود را نشان میدهید؟
الف - هرگز ب - بهندرت ج - گاهی د - اغلب ت - حداکثر تا جایی که امکان دارد
۱۴- شما اعتقاد دارید که برای شاداب بودن، باید ساعتهایی از روز را فقط صرف خودتان کنید؟
الف - هرگز ب - به احتمال زیاد نه ج - گاهی د - بله ت - البته، تا جایی که امکان دارد
۱۵- آیا زندگی شما با برنامه ریزی پیش میرود؟
الف - حتی در تعطیلات هم برنامه ریزی میکنم ب - همیشه برنامه ریزی میکنم ج - بستگی به روز هفته دارد د - درصورت امکان اجازه میدهم که خودش پیش آید ت – همیشه بدون برنامه ریزی روزها را طی میکنم
نتیجه گیری آزمون:
حال امتیازات خود را جمع کنید.
گزینهی «الف»۱ امتیار
گزینهی «ب» ۲ امتیاز
گزینهی «ج» ۳ امتیاز
گزینهی «د» ۴ امتیاز
گزینهی «ت» ۵ امتیاز

اگر امتیاز شما بین ۱ تا ۲۰ باشد:
بدین معنی است که شما «سوسن سفید» هستید. مردم شما را به خاطر پشتکارتان، از جان ودل مایه گذاشتنتان و موفقیت هایتان، تقدیرمیکنند. اهداف مشخصی دارید و فکرتان بر کارتان متمرکز است. احساستان را بهسختی ابراز میکنید. یکی از مهمترین نگرانیهای شما این است که چگونه در برابر افراد مختلف ظاهر شوید. اندیشه هایتان کمی متمایل به بدبینی است. اعتمادبه نفس دارید ولی در باطن، گاهی به خود اعتماد ندارید. قادرهستید که هدفی تعیین کنید و به آن برسید. گاهی وقتها دنیا را با دیدی باریک بین مینگرید. احساس میکنید که وقت کمی برای رسیدن به آرزوهایتان دارید.
مواظب باشید جدی بودنتان، شما را از دنیای اطراف دورنکند. خونسرد باشید و از زندگیتان لذت ببرید. کارهایی انجام دهید که از آنها لذت میبرید. با انجام این دستورات، قوه ی خلاقیت تان شکوفا میشود. سعی کنید بیشتر بخندید و با دیگران در تماس باشید.
اگر امتیاز شما بین ۲۱ تا ۵۴ باشد:
بدین معنی است که شما یک گل «رز» هستید. کمی تیغ دارید اما زیباییهای بسیاری دارید. حس شوخ طبعی دارید از شنیدن لطیفه لذت میبرید. مردم دوست دارند دور و بر شما باشند. خونگرم هستید. دوستان صمیمی بسیاری دارید. زندگی را با دید واقعبینانه مینگرید. آگاه هستید که زندگی از خوبیها و بدیها تشکیل شده است. قادرید شانس خودتان را با توجه به سرمایه هایی که دارید، امتحان کنید. سخت کوش هستید و به اهدافتان پایبندید. دوست دارید خودتان باشید و این مسأله به شما اعتمادبه نفس میدهد. مشکلترین مسأله در زندگیتان یکنواخت بودن مسائل است. یکنواختی در هر مسألهای شما را آزار میدهد و باعث کسل شدن روحیهتان میشود.
به شما پیشنهاد میگردد که افق دیدتان را وسیعتر کنید. مسائل جدیدی را تجربه و کشف کنید. آنگاه متعجب خواهید شد که چه نتایج زیبایی به دست آوردهاید و مهمتر از همه اینکه فراموش نکنید که در همه چیز دنبال زیبایی بگردید بهخصوص در خودتان.
اگر امتیاز شما بین ۵۵ تا ۷۵ باشد:
بدین معنی است که شما یک گل «آفتابگردان» هستید در بستری از گلهای رز. یک ویژگی بارز در شما وجود دارد که باعث گرما دهی به دیگران و جلوه گری شما میشود. در وقت لازم، جدی هستید اما دوستانتان شما را به عنوان یک شخص شوخ طبع میشناسند. از گفتن لطیفه لذت میبرید. مایل اید که با افراد جدید و جالبی در زندگیتان آشنا شوید. با افرادی که هیچوقت نمیخندند، راحت نیستید. دید مثبتی به زندگی دارید. در همه چیز به دنبال خوبیها هستید. بیدی نیستید که با هر بادی بلرزید. گرم، دوست داشتنی و اجتماعی هستید و هرکدام از این صفات، میتواند دلیلی برای خوب بودن شما باشد. انرژی نامحدودی دارید ولی انگیزهتان کم است. برای شما مشکل است که فقط بر روی یک کار متمرکز شوید.
به شما پیشنهاد میگردد که اجازه دهید مردم روی جدی شما را هم ببینند همانطور که چهره ی شاد شما را میبینند. در اینصورت میخواهند که همیشه با شما باشند. به احساسات دیگران احترام بگذارید. از این شاخه به آن شاخه نپرید و کاری را که دوست دارید، انتخاب کنید و تا پایان، آن را انجام دهید

 

نوشته شده توسط مصطفی مبشر در 1:21 |  لینک ثابت   •